مونا

دلتنگــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:

" او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! "

پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:

 "مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! "

عــشــق قــربانی مــظلوم غــرور است هنــــوز...

نوشته شده در پنجشنبه پنجم مرداد 1391| ساعت 12:35| توسط مونا|

لبخند که میزنم لبهایم کش میاید 

و انگار زخمی تازه را دستکاری میکنم

با خودم فکر میکنم دیگر پوست لبهایم را نخواهم کند

و باز به حماقتم که فکر میکنم عصبی میشوم 

ناخودآگاه تمام پوستها را میکنم

و به زرنگیه تو که فکر میکنم 

لبخند میزنم 

و لبخند که میزنم .....

این کوچک ترین آسیبی ست که به جسمم زدی

روحم که.....هه

بیا از نداشته هایمان حرف نزنیم

هنوز هم بلند میخندی؟

خوش به حالت

من که

 لبخند هم که میزنم...


نوشته شده در جمعه دهم آذر 1391| ساعت 1:36| توسط مونا|

دیر باریدی باران

خیلی دیر

من 

مدت هاست در حجم نبودن کسی خشکیده ام

دیر آمدی ...

او زودتر از تو رفت...

...

 


نوشته شده در سه شنبه هفتم آذر 1391| ساعت 12:58| توسط مونا|

گاهی فراموش میکنیم 

 چیزهای کوچک را

 و خدا چه سنگدلانه یادآوری میکند

 چیزی مثل ضربان را :

:'(

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آبان 1391| ساعت 11:32| توسط مونا|

اضطراب میگیرم از نبودنت

کف دستهام عرق میکنه و

بی دلیل قلبم مثل گنجشکی ترسیده تند تند میزنه

پلک چپم میپره

و تیره ی پشتم سرسره ی عرقهای سردی میشه که از بی پناهیم میجوشه

نبودنت خیلی هم دور از تصور نبود و نیست

ماهها بود که میشد بارقه های بی تفاوتی را لابلای مخمل صدات تشخیص داد

ولی من چنان تنگ حریر بودنت را به خود پیچیده بودم

تا عریانی  شک  و بی اعتمادیم را نبینی و ازمن نرنجی

توی تمام داستانهای بی ســر و تـــــه  عاشقانه

یه عاشق خوش باور را

جلوی پای زمزمه های گوش نواز فرصت طلبی مثل تو  قربانی میکنن

آدمهای تنها و بی پناه همیشه بستر خوبی برای هرزگیهان

 اما من خسته تر از این بودم که به  بسترم بیندیشم

فقط در پی پناهی  برای آسودن چنگ به هر طناب پوسیده ای می انداختم

و تو  ...خوب میدانستی چطور  من  و احساس پوچ تنهایی ام را مدیریت کنی

حالا حرفی ندارم جز.... حلالت هر چه کردی


گرچه صیاد قدر بود ولی همیشه  چموشها صید میشوند 

این قانون این بازی ست

 .

.

ولی دیگر ورقها بالا

این امتحان هم به آخر رسید

دور تمام اشتباهاتم خط کشیدم  و دیگر تکرارشان نمیکنم

با اینکه امتحانم را خوب پس ندادم ولی

یاد گرفتم عشق واقعی همین حوالی ست

دنبال سراب نباشم

 .

.

.........

از سر دلتنگی بود و خیلی جاهاش شبیه شعار


نوشته شده در دوشنبه هفدهم مهر 1391| ساعت 20:36| توسط مونا|


چشم باز میکنی و میبینی دیگر رویایی نداری

دنیا یعنی سیاهیه مطلق

امروزه تاریک همان فردای روشن است که هزار آرزوی برایش داشتی

دلت به هیچکس گرم نیست

پشتت خالی ست

دستی که به سویت دراز بود

حالا در دست کسه دیگریست

بیخود زجه نزن

از اول هم آخر این عشق بی معنی را حدس میزدی

به خودت دروغ نگو

هر روز دلهره ی نبودنش را نداشتی؟

با چنگ و دندان نمیشود کسی را حفظ کرد

اینجا دیگر التماس هم جواب نمیدهد

عشق ممنوعه ،عشق ممنوعه است

فقط جنسش فرق میکند ،حفظش کار هیچکس نیس

از اول هم دل به بیراهه دادی

حالا باید تاوان پس بدهی

پس بدون زجه و ناله

چشمهاتو باز کن

اشکهاتو پاک کن

فارغ شو از هر دلبستگی ای که به او ختم میشود

ته خط این عشق احمقانه نقطه بذار و ...

نه .. دیگر فصل تازه ای باز نکن

تا همینجا هم کم به روحت سوهان نکشیده ای

به خودت رحم کن





نوشته شده در شنبه یکم مهر 1391| ساعت 12:43| توسط مونا|

چرا همه چی یه جوره دیگه شده

چرا طعم زندگی عوض شده

این روزا  زندگی مثه یه بازیای دوران بچگی شده

لوس و تکراری

یکنواخت و کسل کننده

این روزا تا به خودم میام صورتم خیس اشک شده

یه مشت دستمال کاغذی ریز شده جلوم کود شده

که دقیقا  نمیدونم عقده  ی کدوم دردم بوده

نگاه که میکنم کف دستم رد گود و قرمز چهار تا ناخن افتاده

تمام پوستای لبم کنده شده

و من باز واسه نفس کشیدن به هن هن افتادم

گاهی دست چپم میسوزه و خواب میره

اون موقع تازه هوشیار میشم که من اصلا

کی شروع کردم به گریه کردن

اصلا چرا گریه کردم

این روزا دایم دارم دور و برم دنبال یه دلیل میگردم

که بغضم سر باز کنه

میل عجیبی واسه شکستن و پرت کردن اجسام دارم

اوایل بعد از صدای خرد شدن اجسام آروم میشدم

انگار یک کار مهم کردم

ولی حالا فقط مسیر پرت شدن و تکه تکه شدن و دنبال میکنم

پوستای لبمو میکنم و فکر میکنم

این  اونجوری که دلم میخواست نشکست

این روزا با هر کسی که خلاف میلم حرف میزنه درگیر میشم

یه اشتیاق واسه فشردن گلوش از قلبم میجوشه و

به انگشتان ختم میشه

اون موقع احساس میکنم دستام از همیشه قوی تره

و دلم میخواد رو گلوی طرف این تز و امتحان کنم

نمیدونم ولی فک میکنم واسه تست این تز باید حالم بدتر از این باشه

این روزا دلم واسه کسی تنگ میشه که خودمم نمیدونم کیه

نمیدونم اصلا چرا دلتنگشم

ولی حس میکنم کسیه که به تمام این خوددرگیریام پایان میده

این روزا که اسیر روزمرگیام

این روزا که اسیر یه قفس به اسم خونه ام

این روزا که صبح تا شب فقط سه جمله حرف میزنم

این روزا که شونه ای نیس واسه درد دل کردن

نگاهی نیست که گرمم کنه

این روزا که فقط آدمای اطرافم یه تعداد محدودان

این روزا که فقط خواب التیام دردامه

این روزا که هیچ دلخوشی ای نیس

که  فقط محیط اطرافم خلاصه شده تو خونه و خونه و خونه

این روزا

.

.

کاش زودتر بگذره

کاش تموم شه

دارم کم میارم

شایدم کم آوردم

اصلا راحت تر بگم

.

افسردگی چه شکلیه؟ من مونا شونم

 

 

نوشته شده در پنجشنبه پنجم مرداد 1391| ساعت 14:20| توسط مونا|

در این حجم هجوم

و هجوم حجم

در این فروغ سوسو 

و سوسوء فروغ

من با دل وا مانده ام

در این ظلمت جا مانده ایم زیر ستور سهمگین قساوت

لگدکوب این هجوم و

ظلمت زده ی این آخرین فروغ

با تن زخمی و روح تار و پود گسسته ام

میگریزیم تا خلوت نو یافتهء

در بطن  تنهایی سکنا گزیده ام

به یغما نرود

 

نوشته شده در شنبه سوم تیر 1391| ساعت 13:47| توسط مونا|

غبار قطور احساسم را با گوشه ی آستین زدودم

از آینه صاف و شفافش

جز شیش ی نا همگون که تصویر کج و معوج

دخترکی لب آویخته را منعکس می کرد

چیزی نمانده بود

دخترکی که تلخی روزگار با ارمغان پیری زودرس

موهایش را سفید

و دلش را سیاه کرده است

وحالا در این حجم عظیم اندوه

با احساسی مکدر و غبار گرفته

دستی به سوی دراز شده برای هم آوایی...

دخترک دست روی گوش هایش میگذارد

چشمهایش  را  می بندد

و با تمام قدرت فریاد میزند:

من اینجا در این کودتای احساس

نیازی به منجی ندارم

احساست را جایی هزینه کن که امید باشد

در این بیغوله جز زجه های دردمند دلی که به سادگی باخته

کامی که تلخ شده

اعتمادی که سلب شده

روحی که فرسوده

و اشکی که خشکیده

نصیبی نداری

برو منجی

من آینه احساسم دیگر انعکاسی ندارد

احساس من

خرده شیشه ای ست که فقط به درد رگ زدن می خورد

نوشته شده در شنبه سوم تیر 1391| ساعت 13:6| توسط مونا|

اولین روز بارانی را به خاطر داری؟
غافلگیر شدیم...چتر نداشتیم ... خندیدیم، دویدیم، و به شالاپ شلوپ های گل آلود عشق ورزیدیم
دومین روز بارانی چطور؟
پیش بینی اش را کرده بودی چتر آورده بودی و من غافلگیر شدم...
سعی می کردی من خیس نشوم و شانه سمت چپ تو کاملا خیس بود،
و سومین روز چطور؟
گفتی سرت درد می کند و حوصله نداری سرما بخوری،
چتر را کامل بالای سر خودت گرفتی و شانه راست من کاملا خیس شد!
و چند روز پیش را چطور؟
به خاطر داری؟
که با یک چتر اضافه آمدی
و مجبور بودیم برای اینکه پین های چتر توی چش و چالمان نرود دو قدم از هم دورتر راه برویم...
فردا دیگر برای قدم زدن نمی آیم... تنها برو...
دکتر علی شریعتی

نوشته شده در جمعه نوزدهم خرداد 1391| ساعت 21:57| توسط مونا|















قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت